تبليغاتX
ستاره شمال
north star

   

امروز دنیا دور سرم چرخید،

امروز همه چی واسم تموم شد،

امروز همه بهم ثابت کردن که هیچ ارزشی واسشون ندارم،

امروز با تمام وجود حس کردم تنهام ... حس کردم بدبختم ... حس کردم همه چیز دروغه ، همه چیز دنیا دروغه حتی آدماشم دروغن

آره .. راست می گفت .. "حس آدم هیچ وقت به آدم دروغ نمی گه" .. پس چرا باور نکردم، چقدر دیر فهمیدم

امروز حتی پدر و مادرمم بهم ثابت کردن هیچ ارزشی واسشون ندارم .. هیچ وقت دوست ندارن به اون چیزی که دوست دارم برسم

امروز حتی اونی که ادعا میکرد دوسم داره، ادعا می کرد عشقشم، همونی که قول داده بود هیچ وقت تنهام نمی ذاره، حتی اونم ثابت کرد هیچ ارزشی واسش ندارم

دیگه هیچی تو این دنیا نمی خوام .. نمیخوام دوست داشته باشم .. نمی خوا م کسی دوسم داشته باشه .. نمی خوام چیزی بخورم .. چیزی بپوشم .. نمیخوام چیزی بشنوم .. حتی دیگه نمیخوام بنویسم

فقط می خوام بشینم و منتظر باشم تا بمیرم .. خدایا نمی خوام ناشکری کنم .. ولی اون روز رو زودتر برسون دیگه خسته شدم ...

خدایا! دیگه هیچ کس و ندارم .. فقط تورو دارم

خدا جون! تو دیگه خواهش می کنم تنهام نذار ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/28ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط حمیده  | 

 

 

سخن ها در دل شبها نهفته

شب تا صبح گریه و خنده

چه دلها که در این سو پریشان می بود

چه قلبها که در آن سو در تب و تاب بود

گفتم صدایت را دوست دارم ولی

صدایت خیلی دور بود

گفتی نگاهم را دوست داری ولی

نگاهم در فاصله پنهان بود

من در انتظار صدا بودم و صدا

از فاصله هم فراتر رفته بود

در کنج تنهایی و بی تابی من

اشکهایم از صدایم هم فراتر رفته بود

یادمان در هم آمیخته

وجودمان در هم گره خورده

پس چرا یکی لیلی یکی مجنون

یکی رو زمین و یکی آسمون

فاصله ها را به هم آمیختیم

دلهایمان را به هم سپردیم

دستهایم را برایت به ارمغان آوردم

ولی روزگار ...

     روزگار بی وفاست

و

     هنوز

          دستهایم

               در انتظارند .....

<حمیده>

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/21ساعت 6:6 قبل از ظهر  توسط حمیده  | 

 

خيال کردم بري ميري از يادم

 

تو رفتي و نرفت چيزي از يادم

 

 تو رفتي تازه عاشق تر شدم

 

 از اوني هم که بود بدتر شدم

 

 

 

دلم مي خواهد دستانت را در دستانم بگيرم

 

و از گرماي وجودت لبريز عشق شوم

 

دلم مي خواهد تو را براي هميشه در آغوش داشته باشم

 

و نگاهت را در چشمانم حفظ کنم

 

تو بهانه اي براي من

 

بهانه اي براي بودن و بودن

 

براي ديدن و شنيدن

 

لمس کردن و چشيدن

 

شب و روز با تو هستم

 

اما، بدون تو

 

نگاه خسته ام را در چشماني مي بينم که هيچ گاه معني بودنم را درک نکرد

 

                      کاش مي دانستي که بدون تو چه بر من مي گذرد 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/04/06ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط حمیده  |